*هم نوا*

 
علیرضا اسکویی

منو اصلي

خانه

ايميل

:بازديد

بخشهاي سايت

عکسها

آهنگ ايراني

آرشيو مطالب

آذر ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
آبان ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
فروردین ٩۳
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
شهریور ۸٤
آرشيو کلي مطالب

موزيک

نوشته هاي چيکو

درد دلهاي مستر چيکو 1
اندر حکايت جام جهاني
!چيكو شاعرميشود
منشور حقوق بشر
باغ مظفر

دوستان

ازعهد من تاوفای تو
کلکسیون موسیقی
آفتاب خاموش
تنهاترین ستاره

 

من و خورشيد و دريا و آسمان
نمی توانم به ابرها دست بزنم، به خورشید نرسیده ام...

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو

می خواستی به دست آورم...

انگار من آن نیستم که تو می خواهی...

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی، کاری از من بر نمی آید...

آغوشت باز است... اما خدا می داند برای چه کسی.....

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم...

کاش کسی را بیابی، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند.....

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است، به سمتی هدایت کند...

و روح تو را که همواره در پرواز است، آزاد سازد...

اما من نتوانستم، نمی توانم.....

نمی توانم زمینهای بی حاصلت را دوباره سبز کنم...

نمی توانم باردیگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون نیست حرف بزنم...

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم...

به پشت سرت نگاه نکن.....

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم...

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو، زمانی با من بود.....

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید.......

غریبه.....

عکس از خودم

علیرضا اسکویی


بانک ها و نانوایی

چند روز پیش در خیابون ........صف نانوایی وایساده بودم، یه آقا وقتی نونش را گرفت گفت: - توی این خیابون ۶ تا باجه بانکه و یه دونه نونوایی!یکی دیگه گفت: خیلی هم خوبه، تو نمی فهمی!- چرا؟* آخه دولت پیش بینی خوبی کرده، چون با این اوضاع و احوال وقتی می رسه که باید برای خریدن یه دونه نون از همه این بانکا وام بگیریم تا بتونیم اون یه دونه نون رو بخریم!!- راس می گی، تازه بعدش باید مواظب باشیم تا نون سر سفره نفتی نشه!! اینا گفت و رفت

علیرضا اسکویی


نقاب

احساس مي كنم همه در پس نقاب هايمان محصور شده ايم. اي كاش تنها نقابمان به مثابه حصاري بود تا در گيرو دار روزانه مدد سراني مان كند. اما اين معادله همگن به چرخه روزانه ناهمگني تبديل شده است كه نتيجه اي ندارد جز زندگي در دالان هاي هاله دروني. احساس ميكنم همگي به تسخير نقاب هايمان درآمده ايم. آن هم بد فرم! سلطه اي كه رهائي از آن عزمي رفيع مي خواهد و راهي بس دراز. تصوركنيد زندگي بدون نقاب را ! آرمان شهري است به دور از مدينه فاضله فلاسفه و ژست روشنفكري و اين حرف ها است.خزعبلات نمي بافم به خدا. بخوانيد تا آخرش را! شما را به خدا فقط چند دقيقه به زندگي بدون نقابتان فكركنيد. تصور كنيد يك روز تمام بدون اين نقاب لعنتي در خانه و محل كار و جمع دوستان و هر جاي ديگر زندگي مي كنيد. التفات فرموديد. زندگي مي كنيد. تصور كنيد طرف مقابلتان را بدون نقاب به نظاره مي نشينيد. تصور بكنيد... ولي دست نگه داري. ديگر تصورنكنيد. اما حيف! همگي در تسخير نقاب هايمان در آمده ايم. حجابي كه در اين وانفسا بدون آن زندگي برايمان حكم مرگ را دارد. اجازه بدهيد تصور فوق در حد همان چرت گوئي و خزعبلات چيني و آرمان شهر حقير باقي بماند. خوش باشيد با نقاب هايتان!

علیرضا اسکویی


زندگي يا مردگی

همه مان در هزار توي زندگي به دنبال روزنه اي مي گرديم تا نفس بكشيم.آنقدر گم شديم در احوال يوميه كه فراموش كرديم معناي واقعي زندگي را. كافي است در اين دالان پر پيچ و تاب لبخندي مترسم شود بر لبانمان تا بگويند زندگي چه زيباست « زندگي به شرط خنده»... اما همه اش هيمن يك لبخند نيست. غرق شده ايم در اين باتلاق، گير كرده ايم در قيد و بند الزامات و اجبارات جامعه مدني و دم مي زنيم از زندگي، از لبخند... كافي است يكي زندگي كند؛ «زندگي» به معناي واقعي كلمه تا يا او را مفسد في الارض بخوانيم يا مجنون و ديوانه. در اين بين تشخيص حقيقت هم في المثل انبار كاه است و پيدا كردن سوزن.حيقيتي كه آزمون و خطايش سهل است برايمان و تمايز درست و نادرتش آسان تر.لكن كدام درحقيقت درست است و كدام نادرست. يحتمل ”رومن گاري “به عمق واقعي قله حقيقت صعود كرده بود كه مي گفت:«حقيقت را هميشه بپائيد،مدام در حال خطا كردن است»انتخاب اسلوب زندگي صحيح هم دشوارتر است از پيدا كردن حقيقت و مراقبت از آن...!!ا در اين وانفسا چه خوش زندگي مي كنند كساني كه ما آنها را يا مفسد في الارض مي ناميم يا ديوانه...«خوشبخت كساني كه عقلشان پاره سنگ بر مي دارد، چون ملكوت آسمان ها مال آنهاست.آسمان كه معلوم نيست، ولي روي زمينش حتما مال آنهاست.»“انجيل ماتئوس،5-3“

علیرضا اسکویی


مادرم ای عزيزتر از جانم

**********و باز هم مثل هرسال  توصیه می کنم این مطلب رو حتما بخونید**********

این نوشته هارو هیچ وقت از یاد مبر و مثل من نباش که سالی یک بار به روزش میکنم

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی

!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.

تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی

!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.

تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی

!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.

تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی

!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.

تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی

!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.

تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی

!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.

تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی

!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.

تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی

!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.

تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی

!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.

تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی

 !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه

!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره

!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری

!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده

 !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).

تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه

!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).

تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی

!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.

تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی

!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی

!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی

!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟

تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره

!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.

تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم

!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی

!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن

!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.

تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفا

ً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی

!!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.

تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده

!!"
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.

تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی

!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی

!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از
دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد

.
 
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی

...
و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريقش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...

هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

علیرضا اسکویی


!!

این چه وضعشه؟!

علیرضا اسکویی


فيلم جديد دولت نهم اكران شد: اگه مي توني بنزين بگير!!!

پس از موفقيت دولت نهم در تهيه و پخش فيلم هاي جذابي همچون "پول نفت در سر سفره مردم" و "سهامي كه عدالت دارد"،‌ اكران ناگهاني "فيلم اگه مي توني بنزين بگير" باعث ايجاد موجي از خوشحالي در بين مردم كشور به خصوص اهالي پايتخت شد.به گزارش خودم،‌ حوالي ساعت 21 ديشب اعلام خبر اكران فيلم "اگه مي توني بنزين بگير" در سراسر كشور موجي از خوشحالي در بين مردم ايجاد كرد،‌به طوري كه مردم براي تخليه هيجانات خود اقدام به آتش كشيدن چندين پمپ بنزين كردند.اين فيلم كه از ماه ها پيش خبر توليد آن از سوي رسانه ها پخش شد بود،‌ در حالي به روي پرده خيابانهاي سراسر كشور رفت كه مجلس هفتم كار تهيه و دولت نهم به كارگرداني آن پرداخته بود.گفته مي شود به دليل استقبال بي سابقه مردم از فيلم "اگه مي توني بنزين بگير"‌پيش بيني مي شود كه تنديس بهترين فيلم جشنواره خدمت رساني به تهيه كننده اين فيلم يعني دوستان مجلس هفتمي و  تنديس بهترين كارگرداني اين جشنواره به دولت نهم اهدا خواهد شد. شايان ذكر است كه در اين فيلم از بازيگران سرشناسي استفاده نشده و ايفاي نقش آن بر عهده پمپ بنزين هاي سراسر كشور بوده است.

 نمایی از فیلم "اگه می تونی بنزین بگیر"

يك سياهي لشگر

علیرضا اسکویی