*هم نوا*

 
علیرضا اسکویی

منو اصلي

خانه

ايميل

:بازديد

بخشهاي سايت

عکسها

آهنگ ايراني

آرشيو مطالب

آذر ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
آبان ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
فروردین ٩۳
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
شهریور ۸٤
آرشيو کلي مطالب

موزيک

نوشته هاي چيکو

درد دلهاي مستر چيکو 1
اندر حکايت جام جهاني
!چيكو شاعرميشود
منشور حقوق بشر
باغ مظفر

دوستان

ازعهد من تاوفای تو
کلکسیون موسیقی
آفتاب خاموش
تنهاترین ستاره

 

به کدامین سو

به کدامین سو به دنبالت بگردم!!!!!!!!

علیرضا اسکویی


دختر مبارز را بردند

 

ساعت 18 عصر جمعه 18 دی ماه 88

نیم ساعتی بود که صدای عجیبی از شعار دادن به گوشم می رسید...  زیاد توجه نکردم. فکر می کردم که اشتباهی شنیدم و سر و صدا از تردد خودروها در خیابان هست... اما هر لحظه این صدا من رو به خودم جلب می کرد. عصر جمعه و خلوتی خیابان مرکزی شهر بسیار موضوع عجیبی بود. یکی از همکاران به موضوع حساس شد و از پنجره نگاهی کرد... پرسیدم چه خبره؟ گفت هیچی... فکر کنم دختره مسته...
صدای دختر همچنان به گوش می رسید... طاقت نیاوردم... از طبقه هفتم محل کارم نگاهی به بیرون انداختم... دختری 23 24 ساله با یه کوله پشتی وسط ماشین ها حرکت می کرد. دو انگشت خودش رو به نشانه پیروزی بلند کرده بود و با صدای نازکش با تمام قدرت فریادهایی می زد که صداش بین صدای بوق های مردم گم می شد... مردم هم براش دست تکان می دادند. قضیه خیلی حساس شده بود. با دقت بیشتری گوش دادم تا به سختی بتوانم صدای فریادش را از بین صدای ماشین ها و بوقها تجزیه کنم...   بالاخره موفق شدم... درست شنیده بودم... فریاد می زد: "مرگ بر احمدی نژاد... مرگ بر دیکتاتور... رای من چی شد؟"
موبایلم رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به فیلم برداری اما از طبقه هفتم هیچ چیز قابل ضبط نبود... سریع خودم رو به طبقه پائین ساختمان رساندم تا از نزدیک از این دختر جسور و شجاع فیلم بگیرم... اما فهمیدم که دیر رسیدم... درست کنار میدان پژو جی ال ایکس نقره ای رنگ ایستاده بود و یک نفر داشت با دختر صحبت می کرد... دختر می گفت نمی آم... ولم کن... مرد هم تهدید می کرد... چند دقیقه ای این قضیه ادامه داشت تا اینکه متوجه نشدم مرد به او چه گفت و دختر آرام در خلوتی عابرین و در مقابل دیدگان من به سمت ماشین حرکت کرد و روی صندلی عقب ماشین نشست. مرد هم در کنار او قرار گرفت و ماشین حرکت کرد. آنها دختر مبارز را بردند و من همچنان مات تماشا و مرور این صحنه ها بودم. موبایلم هم شاید به خاطر ترس از آنها هیچ صحنه ای را ثبت نکرد و اکنون حسرت می خورم به خاطر توجه نکردن به صدای او که بیشتر از 45 دقیقه مقابل محل کارم فریاد سر می داد و ملامت می کنم خود را که یک هزارم از شجاعت این دختر را حداقل برای ثبت تصاویر وی نداشتم...  هرگز خود را نمی بخشم... و اتومبیلهایی که تا لحظاتی پیش برای وی دست تکان می دادند حالا بی تفاوت نظاره گر بردن این دختر هستند. و این خیال که "حال این دختر مبارز کجاست" لحظه ای آرامم نمی گذارد. بر گرفته از www.divaneh.blogfa.com

علیرضا اسکویی


نگاهی به مکاتب سیاسی

خیلی وقت بود که در وبلاگم مطلبی ننوشته بودم... اصلا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم و خیلی سرگرم کار شدم... از صبح زود که می رم روزنامه تا ساعت 10شب مشغول هستم و کار اونقدر پیچیده شده که مادرم می گه ما رو که فراموش کردی هیچ، خودت رو هم از یادت رفته... درست بعد از چهلم نعمت که رفتم موهام رو اصلاح کردم تا به امروز دستی به موهام نزدم و حجم عجیبی از مو روی سرم شکل گرفته که به برکت مصرف قرصهای زینک پلاس و رشد روز افزونشون نمی دونم چه طور حالت بهشون بدم... از طرف دیگه بزرگترین مشکل زندگی من شده خواب و  وحشتناک به این عنصر بشری نیاز دارم و دوست دارم یک روز پیدا کنم که تا ظهر بخوابم... تمام اینها شده دغدغه زندگی این روزهای من... سفارش مطالب مختلف از روزنامه ها و مجلات مختلف می رسه و نمی دونم کدوم یکی رو در اولویت قرار بدم... البته تعریف از خود نباشه اما حجم نوشتنم در ایام بعد از انتخابات عجیب بالا رفته... حالا از تمامی این مطالب که بگذریم پست امروز وبلاگم در خصوص مکاتب سیاسی هست. موضوعی که عجیب من رو به خودش جذب کرده و من با توجه به شغلم تلاش زیادی می کنم که مرام و مسلک هر مکتب سیاسی رو درست به ذهن بسپارم... امروز که داشتم در اینترنت پیرامون این موضوع جستجو می کردم به طرح جالبی برخوردم که نظرم رو به خودش جلب کرد که تمامی مطالعات من در این زمینه رو در دل خودش جا داده بود... از این رو تصمیم گرفتم تا شما را هم از طریق این تصویر با کلیت مکاتب سیاسی آشنا کنم...   تنها توضیحی که می توانم در این زمینه بدم این هست که نمادهای قرمز نشانه حاکمیت هست و نمادهای آبی سمبلی از مردم...   نوشته های زیر هر عکس که نام مکتب مورد نظر هست...

 

 

علیرضا اسکویی