*هم نوا*

 
علیرضا اسکویی

منو اصلي

خانه

ايميل

:بازديد

بخشهاي سايت

عکسها

آهنگ ايراني

آرشيو مطالب

آذر ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
آبان ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
فروردین ٩۳
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
شهریور ۸٤
آرشيو کلي مطالب

موزيک

نوشته هاي چيکو

درد دلهاي مستر چيکو 1
اندر حکايت جام جهاني
!چيكو شاعرميشود
منشور حقوق بشر
باغ مظفر

دوستان

ازعهد من تاوفای تو
کلکسیون موسیقی
آفتاب خاموش
تنهاترین ستاره

 

 

تهران لرزید... من لرزیدم... اما نه به خاطر زلزله... به این یاد که مبادا فراموشم کرده باشی... اونقدر گرم فکر کردن به تو بودم که لرزیدن شهر را هم متوجه نشدم... چه کرده ای با دلم؟

علیرضا اسکویی


تازیانه های تهیدستی فاحشه

پدر بوئیدم
برادر بوئیدم
عمو بوئیدم
دائی بوئیدم


پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.

حالا، بوی تنم تمامی شهر را پر کرده ست:


خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.

گفتا سکوت کن

گفتم زین بعد فریاد خواهم زد.اندوه پاره های دل من شنیدنی است.صبحی لحظه‌اى ز خواب برخاستم خفقان وحشتناکى تو سینه احساس ‌کردم، لبه‌ى تخت نشسته بودم و در منگى به سر مى‌بردم، فریادهاى شب گذشته و نفس‌هاى شب‌هاى قبل، دخول‌هاى متعدّد و خروج‌هاى مکرّر، و نزول آنى و افول پیوسته... همه و همه تصویرهاى ناگواری بود که زندگى خویش رادر آن مرور مى‌کردم!
 در عوالم این سپرسپردگی های وحشت بودم که صدایى برآمد:گفتا «بلند شو! تا چند دقیقه دیگه مشترى دارى! سریع آماده شو!
 با بى‌حوصلگى  روى دو پاى لرزانى ایستادم باشد نقش پایه‌ى الاغان رو ایفا کنم برای عدّه‌اى سوارکار!به سمت آینه و آبشخور راه افتادم تا منگى رو به فاضلاب بسپارم و برجستگى‌هام رو به یادها!
 در همین لحظه صداى لولاى در رعشه به تنم انداخت! و وجه  ام رو بلند کردم! هیکلى عضلانى با چشمهایى پر حرارت جلوم ایستاده بود! اولین بار بود که بى اصطکاک، تپش‌هاى درونیم شروع کردند به بى طاقتى!
 هیبت به من نزدیک‌تر مى‌شد و من درگیر! این‌بار‌  طلب دخولى داشتم فاعلانه! به سمتش هجوم بردم و دستم رو به پرواز بلند کردم! چشم‌ها رو بستم و اون‌رو در آغوش کشیدم! مدتى نگذشته  که مایعى گرم وجودم رو بر گرفت!

باشد 20000 هزار درهمی گیرم آید.  بیفزاید از خواسته هوش و رای
تهیدست را دل نباشد بجای .

علیرضا اسکویی