درد دلهای مستر چيکو (1) - *هم نوا*

 
علیرضا اسکویی

منو اصلي

خانه

ايميل

:بازديد

بخشهاي سايت

عکسها

آهنگ ايراني

آرشيو مطالب

آذر ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
آبان ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
فروردین ٩۳
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
شهریور ۸٤
آرشيو کلي مطالب

موزيک

نوشته هاي چيکو

درد دلهاي مستر چيکو 1
اندر حکايت جام جهاني
!چيكو شاعرميشود
منشور حقوق بشر
باغ مظفر

دوستان

ازعهد من تاوفای تو
کلکسیون موسیقی
آفتاب خاموش
تنهاترین ستاره

 

درد دلهای مستر چيکو (1)

سلام خدمت دوستان از امروز يک بخش فوق العاده در وب سايت قرار دادم که بدون شک می تونم بگم پشيمون نميشيد از اين قسمت. اسمش هست درد دلهای مستر چيکو  که اميدوارم لذت ببريد.بعدا راجب اين که چيکو که و چی هست توضيح خواهم داد فعلا شخصيت پنهان هست ولی با کمی فکر می تونين بفهمين چه شخصيتی هست.

 

درد دلهای مستر چيکو(1)

 

سلام دوستان.نمیدونم این قسمت اول رو با چی شروع کنم ولی سعی میکنم هرچی که به ذهنم میرسه روی کاغذ بيارم.همه ما هر روز صبح که از خواب پا میشيم تا شب يه سری کار انجاميديم.مثلاً من که ديروز از خواب پا شدم اول رفتم نون گرفتم.اومدم صبحانه رو خوردم.تلويزيون رو روشن کردم يه خورده رنگين کمان ديدم بعدش رفتم پای کامپيوتر چند ساعتی فيفا بازی کردم تا ظهر شد.سر ظهر ناهارم رو خوردم و تا عصر خوابيدم.بلند که شدم با دوستم عليرضا رفتم پارک دم محل.اون آخرای پارک بچه های خيلی کوچيک با وسيله های بازی سرگرم بودن.این طرف پارک هم دو دسته آدم روی نيمکت نشسته بودن.يه دسته پيرمرد و يه دسته پيرزن.خوب که دقت میکنی حرفاشون رومیشنوی.پيرمردها داشتن راجع به حقوق بازنشستگی و خرج و مخارج زندگی و افتخارت دوران خدمت در جامعه حرف میزدن.پيرزن ها هم در مورد کوپن(کالا برگ)روغن و صف شيرو خواستگار دختر اقدس خانوم مجادله میکرد.این ورتر يه دختر و پسر(بخوانيد خواهر و برادر!) دست هم رو گرفته بودن و باهم گپ میزدن.غروب که شد اومدم خونه.مامانم گفت: مگه تو خونه زندگی نداری که تا این موقع تو پارک ميمونی؟مگه کنکور نداری؟مگه...برای این که حرفاشو نشنوم تلويزيون رو روشن کردم.اخبارورزشی داشت.بعد از شنيدن صادر نشدن ويزا براي تيم ملی کشتی چند تا فحش ابدار به علی دايی دادم!(چه ربطی داشت؟)بعدش هم رفتم پای اینترنت..خلاصه غرض از این همه پر حرفي اين بود که شب همون روز موقع خواب داشتم فکر میکردم يدفعه ديدم ای بابا امروز چقدر شبيه ديروز بود؟اا...ديروز هم که شبيه روز قبلش  بود!يه خورده که تمرکز کردم ديدم من مدتهاست  دارم اینطوری زندگی میکنم..اولش با خودم گفتم مگه تو صايرانی که هر روز بهتر از ديروز؟اما يه چيزی ازارم ميداد.شايدم هوا گرم بود ولی نه این گرما ناشی از اصطکاک افکار نا متقارن من با سطح صاف این زندگی يکنواخت بود.هر روز صبح که از خواب پا میشم صبحانه میخورم .رنگين کمان مبينم(قبلنا سنجد میديدم).با کامپيوتر بازی میکنم.بعد از ناهار ميخوابم و بعدش میرم پارك.حتی خوبتر که فکر کردم ديدم چند سالی هست که پيرمرد پيرزن ها راجع به حقوق کم دوران بازنشستگی و خواستگار دختر همسايه حرف میزنن.بعد ديدم از چند سال يه کم بيشتره که مامانم غر میزنه چرا درست رو نميخونی؟چرا وقت رو میکشی؟...از موقعی هم که از کشتی سر در اوردم تيم ایران بخاطر صادر نشدن ويزا از مسابقات جا ميمونده!!تنها اتفاق جديد هر روزما اعلام ورود يک جبهه هوای پر فشار از سمت درياي مدينترانه توسّط اخبار هواشناسيه که پيشبينيشون اکثراً اشتباه از آب در مياد!راستی زندگی ما شده عين زندگی سگ های لب خط .همه ی عمر منتظريم تا يه قطار از خط اهن زندگيمون رد شه بلکه يه کم دنبالش کنيم و سرگرم بشيم.حالا این قطار میتونه خداحافظی علی دايی از ميادين باشه(که بعيد میدونم تا زنده هستم موفق به ديدن این مهم بشم!)يا حوادث 11 سپتامبر باشه.حداقل پولدار هم نيستيم که بريم مجموعه ورزشی انقلاب يه تنيسی_بولينيگی چيزی بازی کنيم.حالا هی صبح بخير ایران میگه اونهايی که پولدارن تو زندگيشون صفا و صميميت ندارن.ولی يبار  نشد بيان بگن آقا ی چيکو شما که پول نداری تو زندگی صفا و صميميت داری؟میگن نسل امروز اینجوريه!بابا مگه این صفا و صميميت کذايی رو این نسل امروز بيچاره بايد بياره؟چرا اون قديميهای با صفا و پر مدعا!که میگن يه عمری توی خونه های بزرگ و با صفا دور هم زندگی میکردن(منظور همين پدر_مادرای خودمونه زياد راه دور نريم)نمیتونن کاری برای این زندگی ماشينی يکنواخت بکنن؟کاش حداقل پول دشتم تا دلم خوش باشه حالا که صفا نداريم پول داريم.اصلاً ولش کن برم که عليرضا دم در منتظره !!!تا با هم بريم پارک يه هوايی عوض کنيم!!!.تا درد دل بعدی خدا نگاهدار همتون.

نوشته شده توسط:مستر چيكو

علیرضا اسکویی