درد دل - *هم نوا*

 
علیرضا اسکویی

منو اصلي

خانه

ايميل

:بازديد

بخشهاي سايت

عکسها

آهنگ ايراني

آرشيو مطالب

آذر ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
آبان ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
فروردین ٩۳
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
شهریور ۸٤
آرشيو کلي مطالب

موزيک

نوشته هاي چيکو

درد دلهاي مستر چيکو 1
اندر حکايت جام جهاني
!چيكو شاعرميشود
منشور حقوق بشر
باغ مظفر

دوستان

ازعهد من تاوفای تو
کلکسیون موسیقی
آفتاب خاموش
تنهاترین ستاره

 

درد دل

این نوشته ها هم درد دل یک بنده خداست یکی که................

ديگه تحمل کوچکترين حرفها و ناراحتيهارو هم ندارم...ميزان حساسيتم شديدا  رفته بالا!!!

فعلا در دو حالت کاملا متضاد به سر می برم ...يا فوری اشکهام سرازير ميشه...يا ساعتها يه بغض تو گلوم می مونه و ميخواد ديوونه م بکنه

و انگار هر روز چيزی بايد باشه که منو ببره به گذشته ای که می خواستم فراموشش کنم

فهميدن يه دروغ تازه...ديدن چيزی که تو رو ياد بعضی چيزای ديگه ميندازه

حالا که ميخوای از يادت بره همه چی ميخواد يادت بياره!!!

هر روز چيز جديدی برای يک رنج جديد...

دل خوش که نباشه نيست ديگه!...حالا ميخوای هر کاری بکنی بکن...هر جايی بری برو...بهترين جاها

کار برای خودت جور کن...فعاليت...اکتيو باش

روزی اينقدر کتاب بخون...اونقدر ورزش کن

هفته ای ۲ بار برو استخر...برو پارک...پياده روی...کوه...دربند...اوشون فشم

برای تنوع ناهارو اينجا بخور...شامو اونجا بخور...برو کافی شاپ کيک شکلاتی بخور

هر هفته برو جاده چالوس ... تو ويلا...کنار رودخونه(که البته اين دلخوشی کوچولو هم به دلايلی ميخواد تموم بشه!)

با دوستهات حرف بزن...برو مهمونی

می بينی اينا همه چيز کمی نيست

ولی بازم حالت از زندگی بهم بخوره...

آره يه جای کار ايراد داره و خودم هم ايرادشو می دونم...می دونم دقيقا چی از اين زندگی می خوام

ولی من هر کاری ميشد کردم...هر کاری!!!....ولی هيچی نشد

اول از همه هم از تو خواستم ...به تو توکل کردم...اين همه صبر کردم...آخرش هم شد اين....!

چرا اومد؟!...چرا رفت؟!!!!

ديگه به اميد چی و منتظر چی باشم نميدونم!

تا اونجاييش که دست من بود ، کردم ولی مهربون اونجايی که دست تو بود و ...

نمی دونم...نه اصلا ديگه هيچی نمی فهمم...

علیرضا اسکویی