خشگلا نبايد برقصن!!!! - *هم نوا*

 
علیرضا اسکویی

منو اصلي

خانه

ايميل

:بازديد

بخشهاي سايت

عکسها

آهنگ ايراني

آرشيو مطالب

آذر ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
آبان ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
اسفند ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
فروردین ٩۳
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
شهریور ۸٤
آرشيو کلي مطالب

موزيک

نوشته هاي چيکو

درد دلهاي مستر چيکو 1
اندر حکايت جام جهاني
!چيكو شاعرميشود
منشور حقوق بشر
باغ مظفر

دوستان

ازعهد من تاوفای تو
کلکسیون موسیقی
آفتاب خاموش
تنهاترین ستاره

 

خشگلا نبايد برقصن!!!!
زمزمه بازداشت خوشگل ها را شنيده بودم. مي گفتند هركي خوشگل باشه مي گيرند و مي برندش اداره مفاسد اجتماعي!!! به همين خاطر براي اينكه از بازداشت در امان باشم يه سري به بقچه گل گلي ننه ام زدم و يه شلوار پارچه اي 16 پيله با يك كفش ورني نوك تيز كه لاي بقچه بود را برداشتم و پوشيدم. پيراهن سفيده بابام كه از گشادي به تن همه گريه مي كرد، هم همون لا بود. اون رو هم به تن كردم و دكمه يقه اش رو به راحتي بستم. يادم هست هر وقت كسي مي خواست عروسي كنه، ننه ام مي گفت: "بابا نمي خواد پيراهن بخري. پيراهن عقد كنون من و باباي بچه ها هنوز هست. چنان جنسي داره!!! اون موقع كه ما خريديمش، آخرين مد بازار بود؛ بيا من بهت مي دم."
يادم هست كه اون پيراهن نزديك به 20 نفر را به خونه بخت فرستاده بود. بنابراين خيلي اميدوار بودم كه اين پيراهن بخت من را هم باز كنه .
اين پيراهن و شلوار يادگار عقدكنان آقام و ننه ام و به قول امروزي ها بابا و مامانم بود.

ننه ام مي گفت: ماشاالله بابات خيلي هيكلي و چهارشونه بود؛ به همين خاطر هم زنش شدم، هيبت داشت اندازه 20 تا نره شير... حالا جوونهاي امروزي چي كه زير ابرو بر مي دارند و اداي دخترها را در مي آورند؟ انشاالله داغشون به دل ننه هاشون بمونه كه ديگه اين ادا و اتفارا رو از خودشون در نيارند. تير عجل مرده ها!!!
ياد هست، اين اواخر آقام از بس لاغر شده بود با كش قيتوني، شلوارش رو به كمر نگه مي داشت. خودش مي گفت: من از همون اول باربي بودم و ننه ات به خاطر همين هيكل باربي من، زنم شد. نمي دونم اين هميشه تناقضي بود كه براي من در خانواده وجود داشته كه بالاخره بابام هيكلي بوده يا باربي؟
بگذريم؛ بعد از اينكه لباس ها رو به تنم كردم و حسابي احساس خوش تيپي بهم دست داد، طبق روال هميشه يه سري به مستراح زدم تا با واكس مويي كه داداشم از فرنگ برام فرستاده بود، حالي به موهام بدم. آخه اون روز تو يه كافي شاپ با دختر روياهام قرار داشتم.
وارد مستراح كه شدم چشمم به آينه اي افتاد كه آقام خدا بيامرز با اصرار من، براي دستشويي خريده بود. كلي التماسش كردم تا اين آينه رو خريد. خدا رحمتش كنه. هر وقت اين آينه رو تو موال مي بينم يادش مي كنم. هي به من مي گفت: پسر مستراح جاي اين قرتي بازي ها نيست. تو اونجا فقط مي شه رفع حاجت كرد.
الغرض، بعد از ورودم به مستراح درب رو پشت سرم بستم و توي اون فضاي دلگير شروع كردم به دنبال واكس مو گشتن. هرچي چشم چشم كردم خبري از واكس موي من نبود. تو همين حال و هوا بودم كه ننه ام تق تق به در مستراح كوبيد و گفت: دنبال او گل (ژل) مي گردي؟ زور نزن! انداختمش دور!!! با عصبانيت گفتم: آخه چرا ننه؟ گفت: مگه نشنيدي اخبار مي گفت: "طرح ايجاد امنيت اجتماعي داره اجرا مي شه. اون گل(ژل) مانع امنيت اجتماعي هست. اگه اون رو بمالي به موهات مي گيرنت. من هم حال و حوصله ندارم بيافتم تو خيابون از اين كلانتري به اون كلانتري دنبالت بگردم. آقات خدا بيامرز موهاش رو هميشه با تفش درست مي كرد. از همه اين جوون هاي جينگيلي مينگيلي هم خوشگلتر بود. تو هم يه ذره تف بزن به موهات درست مي شه. حالا بيا بيرون مي خوام مستراح رو بشورم."
گلاب به روتون! به ناچار چندتا تف انداختم كف دستم و موهام را درست كردم.
دلم هم از ننه ام پر بود كه واكس مو را دور انداخته بود و هم از پليس كه خوشگلا را مي گرفت.
بعد از اينكه از "آرايشگاه مستراح" مرخص شدم، براي طي آخرين مرحله خروج از منزل به سراغ كمدم رفتم تا با ادكلني كه چند روز پيش ژينوس (يكي از دوست دخترام) برايم از فرانسه سوغات آورده بود هم خودم رو خوشبو كنم و هم كمي از بوي تند نفتالين كه لباس هاي تنم به آن مبتلا بود، كم كنم.
همين كه دست بردم تا ادكلن را بردارم ناغافل صداي ننه ام رو شنديم كه با ملك تاج خانوم همسايه بقلي صحبت مي كرد:" خدا به دور. شنيدي خوشگلا رو مي گيرن؟"
دلم هري ريخت پائين. نكنه با زدن ادكلن خوشگل بشم و من رو هم بگيرن؟
از ادكلن زدن هم پشيمون شدم و آرام اين شعر شاملو رو با خودم زمزمه كردم: "دهانت رو مي بويند، مبادا گفته باشي دوستت دارم!!!" ربطش را خودم هم نمي دونم... اما يه چيزي گفتم كه گفته باشم.
با همون بوي نفاتليني كه لباسم مي داد پا در خيابان گذاشتم. از زور خوشحالي يه تاكسي دربست تا در كافي شاپ گرفتم.
توي مسير متوجه شدم كه راننده مدام در حال كلانجار رفتن با ضبط ماشينش هست. ازش پرسيدم:"ببخشيد اتفاقي افتاده؟"
توي آينه يه نگاهي كرد و گفت: "نه! دارم دنبال يه آهنگ مي گردم." يه دفعه صدايي از ضبط اومد: "خوشگلا بايد برقصند! خوشگلا بايد برقصند" گفت: آهان! همينه. لبخند مليح راننده در اين لحظه ديدني بود.
بالاخره بعد از كلي پيچ و تاب توي خيابون هاي شهر به بالاي اون رسيديم و راننده من رو جلوي كافي شاپ "موندو" پياده كرد. از زور خوشحالي نفهميدم كه چقدر به راننده دادم.
مثل تيري كه از تفنگ در رفته باشه خودم را به داخل كافي شاپ رسوندم. يه دفعه ديدم يكي داد مي زنه:"آهاي گمشو بيرون! اينجا اسفند دود نكن"
داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم. گفتم يعني چي آقا؟ گفت: "گمشو بيرون ديگه عوضي. بايد كتكت بزنم كه گورت رو گم كني؟"
در همين بين يه صداي ظريف بلند شد: آقا ولش كنيد. ايشون با منه!!!
مرد هم گفت: "ببخشيد خانوم نمي دونستم"
برگشتم و دنبال صدا گشتم. ميز پشت سر من مريم نشسته بود. همون دختر آرزوهاي من!!! با لحن عاشقانه اي گفتم: سلام مريم!!!
نگاه تندي به من كرد و بلند شد. كيفش رو به كولش انداخت و با سرعت به طرف من اومد و با عشوه گفت: "پسره جوات". با گفتن اين حرف راه بيرون از مغازه را پيش گرفت و از در خارج شد...
چند لحظه اي مات و مبحوت به اطراف نگاه كردم و حرف مريم رو از ذهنم عبور دادم اما نفهميدم چرا اين حرف رو به من زد؟
اين چند لحظه به اندازه يك عمر به من گذشت. از خجالت رنگ آب آلبالوي توي ليوان شده بودم كه مريم نيمه خوري كرده بود. چند لحظه گذشت تا به خودم آمدم. زماني كه همه چيز را از دست رفته ديدم برگشتم تا من هم مثل دختر روياهام از محل ديدار خارج بشم. ناگهان يه صدايي مردونه كه خيلي ناز داشت، گفت:"آهاي مرتيكه جوات. نمي خواي پولش رو بدي؟" اين صداي فروشنده كافي شاپ بود. نگاهي بهش كردم گفتم پول چي؟ گفت: پول همين خانوم كه الان حالت رو گرفت. دست چپم را به پشت سرم كشيدم و دست راستم را داخل جيب شلوارم كردم. جيب شلوار اونقدر بزرگ بود كه دستم را براي رساندن به انتهاي آن تا سر زانوهايم پائين بردم و چندتا اسكناس 1000توماني ماچاله شده به سختي از جيبم خارج كردم.
صورت حساب 5 هزار تومان بود. حساب كردم و با حيرت و سردرگمي از در كافي شاپ خارج شدم.
پياده به سمت خونه راه افتادم و در راه به اين جملات فكر مي كردم:
خوشگلا را مي گيرن. خوشگلا بايد برقصند. پسره جوات. مرتيكه جوات.
توي فكر بودم كه ناگهان يك نفر از پشت سر منو كشيد. آهاي پسر خوشگله. بيا برو سوار شو... برگشتم ديدم يكي از مامورهاي نيروي انتظاميه. بدون هيچ توجهي برگشتم و راهم را ادامه دادم اما اين بار احساس كردم كه پشت كلم داغ شده. مامور نيروي انتظامي با دست سنگينش يه پس گردني به من زد و من را به سمت ميني بوس سبز و كرم هدايت كرد و بلند به همكاراش گفت: از امروز اين تيپ مد شده. اين تيپي ها رو هم بگيريد!!!
با همان فكر خيال سوار ميني بوس شدم. توي ميني بوس پر بود از آدم هاي جورواجور!!! حالا ديگه بين كلي پسر خوشگل مثل خودم بودم...

علیرضا اسکویی