پندی از دکتر شریعتی

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم این که سیگار می کشید و سوم -که از همه تهوع آور بود- این که در آن سن و سال، زن داشت!… 

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که زن داشتم، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد

/ 1 نظر / 15 بازدید
هورام

متن جالبی بود تا حالا نشنیده بودمش غیر از همون بند آخرش...[گل]