ساعت مرگ لحظه ها

شده تا به حال فکر کنی به بن بست رسیدی ؟ یا اصلا سعی کنی ذهنت از مسیری که داره می ره منحرف کنی ؟چند شبه که کارم شده همین .اینکه فقط دنبال بهانه هایی بگردم که بهت فکر نکنم هر چند وقت یک بار این طوری می زنه به سرم از خود بی خود می شم عین یک آدم گیج و منگ می زنم به خاکی اما دست خودم نیست .به خدا انگار همش منتظر هستم تا اتفاقی بیفته همش نگاهم به ساعته انگار عقربه ها هم با من سر لجن آخه خیلی کند شدن .آخی بیچاره ها بد جوری پیر و سالخورده شدن ...نمی دونم اما شایدم از تکرار بی زار شدن حق هم دارن خدا می دونه چند ساله که هر روز و هر شب چندین و چند بار دور خودشون می چرخن ... چرا ؟چرا من هم باید مثل عقربه های ساعت با نگاه مانند خورشیدت *هم نوا* بشم؟ چرا ما هم باید مثل عقربه های ساعت هیچ گاه به هم نرسیم؟ 

 نوشته شده توسط علیرضا اسکویی  

timezone.jpg  

/ 3 نظر / 5 بازدید
رويا

وبلاگ خوبيهموفق باشيدخوشحال ميشم اگه به وبلاگ جديدم سر بزنيد

روشن

سلام من وبلاگی درست کردم که قصد دارم توش نظراتم و عقایدم رو بنویسم . دوست دارم تا شما هم عقاید و نظراتتون رو توش بیان کنید . دوست دارم همه با هم توش از افکارمون حرف بزنیم . و یک بار هم که شده بتونیم آزادانه و راحت بدون ترس از این اجتماع و نگاه های تند و غضبناک حرف بزنیم . از شما خواهش می کنم که اگه مراه و حداقل هم فکرم هستید همین الان سری به من بزنید . منتظرتونم

مسافر کوير

سلام...زيبا نوشتی..مسافر کوير چشم انتظار قدمهاته..در ضمن منم عاشق استقلالم،آبیته اسیدی.يا علي