نقاب

احساس مي كنم همه در پس نقاب هايمان محصور شده ايم. اي كاش تنها نقابمان به مثابه حصاري بود تا در گيرو دار روزانه مدد سراني مان كند. اما اين معادله همگن به چرخه روزانه ناهمگني تبديل شده است كه نتيجه اي ندارد جز زندگي در دالان هاي هاله دروني. احساس ميكنم همگي به تسخير نقاب هايمان درآمده ايم. آن هم بد فرم! سلطه اي كه رهائي از آن عزمي رفيع مي خواهد و راهي بس دراز. تصوركنيد زندگي بدون نقاب را ! آرمان شهري است به دور از مدينه فاضله فلاسفه و ژست روشنفكري و اين حرف ها است.خزعبلات نمي بافم به خدا. بخوانيد تا آخرش را! شما را به خدا فقط چند دقيقه به زندگي بدون نقابتان فكركنيد. تصور كنيد يك روز تمام بدون اين نقاب لعنتي در خانه و محل كار و جمع دوستان و هر جاي ديگر زندگي مي كنيد. التفات فرموديد. زندگي مي كنيد. تصور كنيد طرف مقابلتان را بدون نقاب به نظاره مي نشينيد. تصور بكنيد... ولي دست نگه داري. ديگر تصورنكنيد. اما حيف! همگي در تسخير نقاب هايمان در آمده ايم. حجابي كه در اين وانفسا بدون آن زندگي برايمان حكم مرگ را دارد. اجازه بدهيد تصور فوق در حد همان چرت گوئي و خزعبلات چيني و آرمان شهر حقير باقي بماند. خوش باشيد با نقاب هايتان!

4lnmtes.jpg

/ 0 نظر / 13 بازدید