دختر مبارز را بردند

 

ساعت 18 عصر جمعه 18 دی ماه 88

نیم ساعتی بود که صدای عجیبی از شعار دادن به گوشم می رسید...  زیاد توجه نکردم. فکر می کردم که اشتباهی شنیدم و سر و صدا از تردد خودروها در خیابان هست... اما هر لحظه این صدا من رو به خودم جلب می کرد. عصر جمعه و خلوتی خیابان مرکزی شهر بسیار موضوع عجیبی بود. یکی از همکاران به موضوع حساس شد و از پنجره نگاهی کرد... پرسیدم چه خبره؟ گفت هیچی... فکر کنم دختره مسته...
صدای دختر همچنان به گوش می رسید... طاقت نیاوردم... از طبقه هفتم محل کارم نگاهی به بیرون انداختم... دختری 23 24 ساله با یه کوله پشتی وسط ماشین ها حرکت می کرد. دو انگشت خودش رو به نشانه پیروزی بلند کرده بود و با صدای نازکش با تمام قدرت فریادهایی می زد که صداش بین صدای بوق های مردم گم می شد... مردم هم براش دست تکان می دادند. قضیه خیلی حساس شده بود. با دقت بیشتری گوش دادم تا به سختی بتوانم صدای فریادش را از بین صدای ماشین ها و بوقها تجزیه کنم...   بالاخره موفق شدم... درست شنیده بودم... فریاد می زد: "مرگ بر احمدی نژاد... مرگ بر دیکتاتور... رای من چی شد؟"
موبایلم رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به فیلم برداری اما از طبقه هفتم هیچ چیز قابل ضبط نبود... سریع خودم رو به طبقه پائین ساختمان رساندم تا از نزدیک از این دختر جسور و شجاع فیلم بگیرم... اما فهمیدم که دیر رسیدم... درست کنار میدان پژو جی ال ایکس نقره ای رنگ ایستاده بود و یک نفر داشت با دختر صحبت می کرد... دختر می گفت نمی آم... ولم کن... مرد هم تهدید می کرد... چند دقیقه ای این قضیه ادامه داشت تا اینکه متوجه نشدم مرد به او چه گفت و دختر آرام در خلوتی عابرین و در مقابل دیدگان من به سمت ماشین حرکت کرد و روی صندلی عقب ماشین نشست. مرد هم در کنار او قرار گرفت و ماشین حرکت کرد. آنها دختر مبارز را بردند و من همچنان مات تماشا و مرور این صحنه ها بودم. موبایلم هم شاید به خاطر ترس از آنها هیچ صحنه ای را ثبت نکرد و اکنون حسرت می خورم به خاطر توجه نکردن به صدای او که بیشتر از 45 دقیقه مقابل محل کارم فریاد سر می داد و ملامت می کنم خود را که یک هزارم از شجاعت این دختر را حداقل برای ثبت تصاویر وی نداشتم...  هرگز خود را نمی بخشم... و اتومبیلهایی که تا لحظاتی پیش برای وی دست تکان می دادند حالا بی تفاوت نظاره گر بردن این دختر هستند. و این خیال که "حال این دختر مبارز کجاست" لحظه ای آرامم نمی گذارد. بر گرفته از www.divaneh.blogfa.com

/ 1 نظر / 15 بازدید
آیدا مسروری

عکسا که واقعا عالیه...اما من نمیتونم متن پست های شما رو بخونم...متاسفانه انگار فرمتش برای من یه مشکلی داره...[سوال] به هر حال ممنون که بهم سر زدی و به امید موفقیت و شادی روز افزون[چشمک]